دفتر دلداده

و عشق.....باران بارید چشم هایم را شستم و نسیم به قلبم راه یافت دفتر آرزو هایم را گشودم و تو را در صفحه ی اول آن عاشقانه یافتم

سلام بچه ها خوبین؟امروز داشتم تو یه سایتی به نام pars20 گشت می زدم که به یه مطلب جالب و متفاوت برخوردم امید وارم لذت ببرید

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

به امید اینکه همه ی جهانیان این نکته را درک کنند که کسی نمی تواند نه مانند جادوگری یک شبه موفقیت را برایشان به ارمغان آورد نه مانع از پیشرفت آن ها در امور زندگی شوند فقط در این دنیا انسان ها هستند که موفقیت یا شکست خود را رقم می زنند.مشغول تلفنمتفکربامن حرف نزن

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳٠ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط نسترن بختیاری | نظرات ()

" ادیسون " در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به‌شمار می‌رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال، در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود، هزینه می‌کرد.این آزمایشگاه، بزرگ‌ترین عشق «ادیسون» بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل‌می‌گرفت تا آماده‌ی بهینه‌سازی و ورود به بازار شود. همین روزها بود که نیمه‌های شب، از اداره‌ی آتش‌نشانی به پسر «ادیسون» اطلاع دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش می‌سوزد و کاری از دست کسی برنمی‌آید و تمام تلاش مأموران، فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان‌هاست!

 

آنان تقاضا داشتند که موضوع، به‌نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که به احتمال زیاد، پیرمرد با شنیدن این خبر، سکته می‌کند بنابراین از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه، روی یک صندلی نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را تماشا می‌کند!

 

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می‌اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به‌سر می‌برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: «پسر تو این‌جایی؟ می‌بینی چه‌قدر زیباست؟ رنگ‌آمیزی شعله‌ها را می‌بینی؟ حیرت‌آور است! من فکر می‌کنم که آن شعله‌های بنفش، به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به‌وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم این‌جا بود و این منظره‌ی زیبا را می‌دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره‌ی زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟»

 

پسر حیران و گیج جواب داد: « پدر، تمام زندگی‌ات در آتش می‌سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله‌ها صحبت می‌کنی؟ چه‌طور می‌توانی؟ من تمام بدنم می‌لرزد و تو خونسرد نشسته‌ای؟!»پدر گفت: « پسرم از دست من و تو که کاری برنمی‌آید. مأموران هم که تمام تلاش‌شان‌ را می‌کنند. در این لحظه بهترین کار، لذت‌بردن از منظره‌ای‌ست که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و باز‌سازی یا نو‌سازی آن، فردا فکر می‌کنیم! الآن موقع این ‌‌کار نیست! به شعله‌های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!»

 

«توماس آلوا ادیسون» سال بعد، دوباره در آزمایشگاه جدیدش، مشغول به‌کار بود و همان سال، یکی از بزرگ‌ترین اختراع‌های بشریت یعنی « ضبط صدا» را تقدیم جهانیان نمود. او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۸ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط نسترن بختیاری | نظرات ()

ارادون      احمدی زار و گریون

احمدی نگو بلا بگو            دشمن جون ما بگو

اخلاق بد، روی سیاه، زبون دراز، واه واه واه

نه محسن و نه کروبی، نه میرحسین موسوی   

هیچکی باهاش رفیق نبود

با این همه سرمایه             گند زده بود از پایه

 

موسوی گفت:

ـ احمدی می آی قاطی آدما؟

ـ نه نمی‌یام، نه نمی‌یام

            ـ‌ خودتو می‌خوای اصلاح کنی؟

ـ نه نمی‌خوام، نه نمی‌خوام

کروبی گفت:

            ـ می‌خوای یه کم تغییر کنی؟

ـ نه نمی‌خوام، نه نمی‌خوام

رضایی گفت:

ـ‌ اخلاقتو خوب می‌کنی؟

ـ نه نه نه، نمی‌کنم!

 

مردم سبز نازنین              مشت در هوا پا بر زمین

دنبال حرف کدخدا             ریخته بودن تو کوچه‌ها

شعر

توی ده ارادون      احمدی زار و گریون

احمدی نگو بلا بگو            دشمن جون ما بگو

اخلاق بد، روی سیاه، زبون دراز، واه واه واه

نه محسن و نه کروبی، نه میرحسین موسوی   

هیچکی باهاش رفیق نبود

با این همه سرمایه             گند زده بود از پایه

 

موسوی گفت:

ـ احمدی می آی قاطی آدما؟

ـ نه نمی‌یام، نه نمی‌یام

            ـ‌ خودتو می‌خوای اصلاح کنی؟

ـ نه نمی‌خوام، نه نمی‌خوام

کروبی گفت:

            ـ می‌خوای یه کم تغییر کنی؟

ـ نه نمی‌خوام، نه نمی‌خوام

رضایی گفت:

ـ‌ اخلاقتو خوب می‌کنی؟

ـ نه نه نه، نمی‌کنم!

 

مردم سبز نازنین              مشت در هوا پا بر زمین

دنبال حرف کدخدا             ریخته بودن تو کوچه‌ها

 

ـ ملت چرا رژه می‌ری؟

            ـ دارم می‌رم که رای بدم، دیرم شده، عجله دارم

ـ ملت خوب و نازنین         مشت در هوا پا بر زمین

سهام می‌دم عدالت             به عمه و به خاله‌ت

چک پول می‌دم هوارتا       به هرکدوم هزار تا

یه کمی به من رای می‌دی؟

            ـ نه که نمی‌دم، نه که نمی‌دم

ـ چرا نمی‌دی؟

            ـ‌ واسه این که من تمیزم    پیش همه عزیزم

            رای می‌دم به موسوی        منتخب انس و پری

            اما تو چی؟ الهی که ور بپری

          دروغ می‌گی، رنگ می‌کنی             

هرکی که حرف حق بگه، می‌پری و جنگ می‌کنی

            اخلاق بد، روی سیاه، زبون دراز، واه واه واه

 

در وا شد و شیخ ما                 اومد و شد کاندیدا

غرغر زنون، گردش کنون    اومد و اومد پیش احمدی

ـ آقا کروبی، که خوبی               به نفع من کنار می‌ری؟

غلومی اومد:

            ـ‌ قوقولی قوقو، قوقولی قوقو         برو خونه‌تون، بچه‌ی پررو

            این شیخ ریزه میزه                  ببین چه‌قدر تمیزه

            اومده از لرستون                   حسابی تیز تیزه

            اما تو چی؟

            از دست تو خوار شدیم        بی‌پول و بی‌کار شدیم

            از بس که گولمون زدی      مفلس و بیمار شدیم

            اخلاق بد، روی سیاه، زبون دراز، واه واه واه

 

احمدی با چشم گریون          اومد توی تلویزیون

گریه می‌کرد زار می‌زد        حرف از پول و کار می‌زد

ـ ما اون بودیم این شدیم         سوار بر زین شدیم

رو صندلی نشستیم               شاخ غولو شکستیم

قد رشیدم ببینید                   روی سپیدم ببینید

خوش‌بو مثال ریحونم         پررو مثال فرعونم

وقاحتم طبق طبق              سگا به دورم وق و وق

 

ـ آقا محسنم، آقای خودم    تو می آی با من آشتی کنی؟

            ـ‌ نه که نمی‌یام

ـ‌ چرا نمی‌یای؟

            ـ‌ من و اکبر و بزرگون        جلسه داریم فراوون

            نخبه‌ها رو جمع می‌کنیم      بالا می‌ریم، پایین می‌یایم، ضرب می‌کنیم، کم می‌کنیم

            حرف حسابو می‌شنویم        پرده‌ی ننگو می‌دریم

            اما تو چی؟

            دروغ می‌گی، انگ می‌زنی   

حرف درست نمی‌زنی، همه‌ش دم از جنگ می‌زنی

            اخلاق بد، روی سیاه، زبون دراز، واه واه واه

 

احمدی اومد پیش ثمره                  ـ بیرونو ببین که چه خبره!

سبز شده خیابونا                            سفید شده بیابونا

زنجیرو پاره کردن                          منو بی‌چاره کردن

فک و فامیلو خبر کنین                   فکری به حال من کنین

هرچی دروغ بود گفتم                  یه حرف راست نگفتم

السون و ولسون                            به من کمک برسون

 

بله بچه‌های نازنین!

عاقبت دروغ گویی همینه                الهی که  احمدی خیر نبینه

نه الهام و نه ثمره، نه بذر پاش          نیومدن هیچ یکی شون به همراش

مردم دروغاشو دونسته بودن             از این همه نیرنگ، خسته بودن

با دل‌هایی پر از خون                     سبز و سفید و قرمز   

                   حلقه زدن دور اون

سبز اومد، تار شد                      سفید اومد، پود شد

میون خون قرمز دلاشون          احمدی کله‌پا شد و دود شد

 

بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود

قصه‌ی ما از اولش تا آخرش راست بود

 منبع :http://siedebrahimnabavi

من می خواستم با این پست اعلام کنم که یکی از طرفدارای سرسخت جناب مهندس میرحسین موسوی هستم و می مانم بای تا هایماچبامن حرف نزن

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۸ساعت٦:٥٢ ‎ب.ظتوسط نسترن بختیاری | نظرات ()

با سلام به گرمای محبت اولین نوشته ام را آغز میکنم یک شعر:

صدای پر زدن احساس را می شنوم

و نگاهت را به خاطر می آورم

و سکوت و چشمان بی قرارت را

نگاهت بر صورتم سنگینیمی کند

به یاد می آورم تو را در آغوش باران

 و رفتنت را بی من

از پس یک احساس کودکانه

صدای خنده هایت را طنین انداز کوچه های بی قراری کرده ام

اما اکنون بی تو

سکوت همه جا را فرا گرفته است.

امیدوارم لذت برده باشید بای تا های.بای بایقلب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٥ساعت۱٠:٠٥ ‎ب.ظتوسط نسترن بختیاری | نظرات ()

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٥ساعت۱٠:٠۳ ‎ب.ظتوسط پرشین بلاگ | نظرات ()